دیگه بسه...
ای دل دیونه دیگه بسه.....
داری داغونم می کنی ....
چیکار به کار من داری ...
بخدا خستم
اندازه ی تموم روزهای عمرم خستم
خیلی خستم ....
هنوزم بیماره خنده هاتم بیشتر بخند
ای دل دیونه دیگه بسه.....
داری داغونم می کنی ....
چیکار به کار من داری ...
بخدا خستم
اندازه ی تموم روزهای عمرم خستم
خیلی خستم ....
در حضور تو
بادیگری بودن.............
که تو را ندیدم
سالهاست که مرا ندیدی
این تنها وجه مشترک بین ماست
اما تو نبودی
چه با شور و شوق دویدم
ولی تو رفته بودی
با دل خوشی های بیخود
بازم شکستم توی خود
یه دفعه توی اوج شادی
ریخت سرم تنهای
جای خالی تو خالی
سرم افتاد پایین
نشستم کناری
سر گذاشتم رو زانوهام
دلم و دادم دل داری
اما انگاری نمی شنوید صدایی
گریه کردم حسابی
گفتم خدایا بازم تنهایی
که می گوید دروغ می گویم
راست است
حق با اوست
و تقصیر همه ازان من است
تقدیرم تلخ بود
بی گناهم
من اولین اشتباهم حرف اوست.
پنهان کردن
تو کجای این زیبایی ها هستی
هی میدوم و نمی رسم
،خسته می شوم
هی نمی دوم و نمی رسم
تو کجای؟
اگه اندازه ی تموم دنیاهایی دریا ازم دور بشی
اگه تموم کوه ها رو سد راهم بذاری
اگه بری اون طرف تموم دریا ها
بازم من میام اگه با پا نشد با جونم
اگه بازم نشد
با تموم وجودم
به کجا پناه ببرم؟
دیگر اغوشی نیست !
به شکست سر کوچه ی بن بست!
که پناه پنهانی است!!!
اما خبری از تونیست.
مکتبت اینجاست
و نگاهم خیره
اسمان مبهم،نه بارانی .
و نگاهم تو را نمی بیند
باز از سرم؛در سرم این سوال
به کجا پناه ببرم؟
دیگر کاهک نفسی نیست
----------------------------------------------------------------------------
دایره ی تمامم...
سبب معتادیم بود
به ناامیدی ،
کودتای ترکم
خطی مفلوج
سبب سپس تنهاتر
چاره ی ترک ،مرگ
شورشم باخت،
سبب دایره ی تمامم
-----------------------------------------------------------------------------
انتظارم...
نیستس و هستی
در پاییز ،انتظارم
یک لحظه سالی است وخیم
افسوسم
بی نشان چشم به راهم،
بی دلیلم
با تو بودم یک عمرم ،
چه روزی گذشت ،
سالم
-----------------------------------------------------------------------------------
گمشده...
گمشده ای لجوج الود
با کوچه های شبیه
اما غریبه با تنهای من
بی قرار ،با کوله باری خلوت
حتی تهی از خنده
دور دست به نام تو
سرنوشت مثل سایه در مشت شب است .
گریه کنم گریه
واسه دل تنگ شدن بچه گی هام ،گریه
واسه تاب تحمل خودم،گریه
واسه بی گناهی هام، گریه
گله کنم ،گله
واسه دوست داشتن هام، گله
واسه ساده گی خودم ،گله
واسه تموم تنهایهام ،گله
بخونم شعرهای غمگین...
واسه بغز های سنگین....
اره باید بخونم....
باید امشب تا صبح بیدار بمونم.....
باید از خجالت دلم در بیام....
باید همین نزدیکی ها ارام ارام....
غزل های اخر و بی صدا بخونم.....
تنها ،تنها و بازم تنها..
سرد و ساکت ....
سردگم. لحظه ها....
با چشمای خیس خیره .........
گوشه ی اتاقم ...
همون اتاق گوشه گیرم......
می نویسم از اونی که بود ...........
اما یه دفعه رفت..............
خودم که رفتم، خودم که مردم.......
حالا نوبت خاطره هاست.............
من که می دونم نمی ای سرام.......
اون موقعه که رفتی از ته چشمات ....
ته قصه رو خوندم...........
اره همون لحظه که گفتی خدا حافظ..........
یادش بخیر................حتی نذاشتی من گریه کنم............
چه ساده تو رفتی ..،
اون موقعه بهم می گفتی ......که فکر کن دلی نداشت...............
((حالا که رفتی خدا نگهدار......برو خدا به همرات..............
رودریا خونه ساختم ...
بیبین چه دیر شناختم......
باید دست و پا بزنم تا به ساحل برسم.......
تا بیام و از ته دل نفرینش کننم..........
نفرینش کنم که هیچ وقت تنها نشه.................
((چه ماهی داری چی میگی با خلوت من ........
(( اره،این کاره ساده دل ها نیست ............
تو فقط با خط قلبت از خوشبختی بنویس.............))
بخون برام حرفهای یادگاری رو ...............
کوش اون سنگ صبور
اون که می گفت من جونشم
اونکه صدا می کرد باوفام
اونکه هوام و داشت توی بدی هام
اونکه اگه گریه می کردم می مرد برام
یکی که ثانیه به ثانیه به فکرم بود
حتی توی خوابم به یادم بود
اونکه طاقت بی تابیم و نداشت
اونکه که نفهمیدم خیلی دوستم داشت
اونکه از تمومه دار دنیا فقط نگاه بی مهر من داشت..................
فقط من و داشت.....
بازم دلم تنگه
چه زود تنگ می شه این روز ها.
گرفته است چقدر دوری از من...
چه دیر گریه های من صبح می شه این شب ها
چه زود رمقم خسته شد
حر فی نیست برای ناگفته ها
بزن که من دم نمی زنم
بزن این ضربه های سیلی تیشته ات رو
کاری تر بزن که دیگه از جون کندن بریدم
بخند تا شاد بمیرم حتی واسه غریبه ها بخند .....
دیگه از دلم شرمم میاد
چه زود تو بزر گ شدی ببین
گوشه ی ذهنت هنوز خاطره ای از کنج حیاط خلوت خیابون ها هست
ببینم اصلا یاد ما می کنی یا .....
می دونی چند تا هفته است نیومدی سراغ ما .....
چه زود خسته شدم ....
با اینکه مردم اما هنوزم این سینه نفس می کشه
اخه می دونی چیه .............؟
.....چون عشق تو رو داره ....
بیجار ه قلب باز ی گوش من .......
وقتی دید چه زود با غریبه ای ........
حتی یه دم نزد .....
فقط می دونی چیه ..
لکنت نفس گرفت ......
بی صدا رفت...بی صدا....
تنها هستم بدونه هیچ عشقی .
تنها بودم زمانی تک ستاره آسمان کسی .
تنها در اوج گریه با گونه های خیس می نویسم .
تصویر عشق ناگفته عاشقم .
تنها بازیچه و بازیگر تئاتر روزگار .
تنها بودم در روزهای تولد و تنها هستم در مرگ هم
می خوام تنها تر بشم
تا دنیا کم تر بخوادم
می خوام دیونه تر بشم تا هیچ کس نخوادم
می خوام یه گوشه ای رو پیدا کنم
تا به حال خودم زار زار گریه کنم
می خوام پر بگیرم از این شهر ،دنیای تو
وقتی می بینم پرستو هارو یاده رفتنم از هوای سرد تو
تو می پیجنی دور سرت دلم
جواب های بیراهه می دی به دل خواستن دلت و.....................
نمی خوام تو را ببینم
دریا ها رو هم پشت سرم گریه کنی
به شهر نگاهت بر نمی گردم
من میمردم نه کینه ....................
حیف که خیلی جالب یادم هست
کوله بارم
واسه همیشه : با اینکه می روم نمی روی از یادم
ارزوهام مرد کاش بی نگاه بودم
نبودی هر چه گفتی نبودی
روی هیچ از حرفات نماندی
منم مثل تو داغونم اما با تو
افسوس کاشکی نمیدیم این اشتباه
یادم میاد خیلی قبل ها توی قلبت روی اسمم خط کشیدی
من هنوز یادم....
قلبم روی دنیا دو تا خط زرد کشید
یکی زردی فصل تولدم.............
یکی سبزی بهار زود گذر با تو....با تو ......با.......حالا توی دوری ها بی تو.
اینه فروش شهرم.
چرا من
سیاه بخت
از بخت بدم ایینه فروش شهر کوران شدم
چرا گناهم شد عشق
نام شبهام گمنام ....
اینجا همه با دل می گویند می بینند
دیده را گم کردنند در خوبیها
..........................باید خوب بشوم یک رنگ..
تا ایینه فروش شهر نگاه دل شوم.
چرا تو ؟
مدت نا معلوم؟؟؟khoshbakhat
من دارم دیونه می شوم
من که خندت و می بینم من که با چشمات زندگی می کنم
من طلسم جا دوی نگاهت شدم
من که اسیر نو شته هایت شدم
من که یه لحظه نگا هت و با تموم لحظهای خوشی زندگیم عوض نمی کنم
من که می دونم قرار بشکنم
من که محو تماشات شدم
دلم می خواد بگم دوست دارم اما فکر غم جداییت منو دیونه کرده
تو خودت خوب می دونی تو این دنیای بی رحم کسی حرف دیونه ها رو باور نداره
حداقل تو باورم کن
تو باور کن که بازیچه ی بازی این دنیا شدم
تو باور کن که دلم با تو هر جا که با شی
تو باور کن که همدلی از همزبونی بهتره ه ه ه........
دروغ می گفت
او دیگری را دوست می داشت
بارها به او گفتم دوستتم داری ؟
گفت آری ...
و من خاموش ماندم
ولی آخر از بای افتادم و گفتم:
راستش را هر چه هست بگو
تو را خواهم بخشید
از گناهانت هر چهخ سنگینتر باشد خواهم گذشت
عاقبت با اندوه فراوان بیش آمد و گفت:
مرا ببخش
دیگری را دوست دارم !!
گفتم :حا لا که سالهاست تو به من دروغ می گفتی
اینبار من به تو دروغ خواهم گفت!!
تو را نخواهم بخشید
khoshbakhat
هم درد مثل من هست !!؟
هم غم مثل من هست!!؟
قلبم از من نیست!!!
رفتن قشنگه
دوری با رنج.
خانه ،مادر
گریه نداره
باور نداری ،اتاق خالی بی من
خنده ی قاب عکس گوشه سیاه من
میترسم
صبر پسری کن جای من
بابت دل تنگی،
پدر!!!
khoshbakhat
قصه ی شکستنم را بارها برایت گریه کردم
سکوت حرفهایم را از بی صدایی ترک دیوار اتاقم شنیده بودی...
...........چه غریب تنهایم
اخر چرا ؟
بر زجه های مهربانم
باور اسمان را افسرده کردی
رهای ترسش وحشتناک نیست khoshbakhat
پایم تاول زد
از بس سینه خیز رسیدم
قاصدک!!؟
پرواز را یادم میدهی ؟
خوشبختی را نمی خواهم !
من فرار دوست دارم برای تنهایی. khoshbakhat
بگذارم همین جا
می خوام تنها باشم
به درد خودم بگذار
بگذار این دل تنگی باشه باز
باخت به روزگار بگذاز باشه باز
می خوام باورش کنم دیگه بی کسی رو
بگذارم تنها باشم
نسیت دیگه تو رو خواهشم
تو فریبی ....از سنگی
نامردی ....بی وفا
دیگه نیای سراغم
تو این شهر تازه اسوده بزارمkhoshbakhat
از قاصدکها برایم نوشتی
برایت خبری دارم
تا شب پروازم فاصله ای نیست
من....
روز بعد را برایت هدیه دارم
من از شهری به نام قاصدک ها امده بودم
با نقابی دیوانه وار دوست داشتن
تا قاصدکی را ببرم
و
هیچ کس.....
در سکوت همه می لرزند
بی تلاش شناخت می گوین
د این عادت است
. سر مستیkhoshbakhat
پنجره ی بسته
شیشه ها مات .کبود.
چه نیمه ی غمگینی
دیروز اخرین روز بود
هوا برفی
امید هایم سست
خواب لعنتی
چه نیمه شب غمگینی
این پاییز هم کسی مرا ندید
مادرم .برادری
من رفیق طرح زخم زبان های کهنه ام
زیاد شک کردم
به بودنم از این خانه
بر عکس بچه اخری ها من از اول هم
خارج بودم از محبت ها
((خانه هم برای من مثل اغوش تو است))khoshbakht
تمام خاطره هایم از خاطر تو محو شدند
به خیال..
و حتی خود را غریبه می دانم با کوچه ها
از این مردن
سال ها است که به خودم امده ام
در این نیستی khoshbakht
شاید زندگی ابی شد باز
اکنون شب است
ستاره ها اسمان رو قبضه کردن
من ستاره ای ندارم
ولی دلم در بی ماهست
من نمی دانم
در بشت این شهر ماه چه روی می دهد
که دلم فراری است
بنهانی شبی به حرفهایش گوش کردم
دعا می کرد
برای یک گل
برای تنهای
اسمان رو فاصله .khoshbakht
را خفه کردم
گریه ام
را خوردم
خودم را کشتم
و..............روحم عقده ای است
و..............سکوتم همه را ازار می دهد
چشمانم با من قهرند
وروحم
غریبه.khoshbakht